سامیارسامیار، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 21 روز سن داره

سامیار نفس کوچولوی مامان و بابا

وای عاشقتم مامانی

مبارک باشه پسرم سلام عزیزم ، می دونی هر روز که یک روز به عمر تو می پیونده درخت عشقت توی قلب منبیشتر جوانه می زنه و وای از ان روزی که غنچه های این درخت باز بشن ... امروز بعد از یک هفته تلاش برای چرخیدن موفق شدی و خودت بدون کمک روی شکمت چرخیدی عزیز مامان... نمی دونی چه ذوقی کردم و یه جیغ بلند زدم . ناخوداگاه دوربین روشن بود و فیلم اولین چرخیدنت را گرفته بود و تا بابا اومد خونه بهش نشون دادم و یه عالمه خندیدیم . وقتی بهت رسیدم دیدم صدات در نمی یاد و با صورت پهن شده بودی روی قالی و دستت زیر شکمت گیر کرده بود. عزیزم چرخیدنت مبارک. راستی پسرم عاشق ج...
25 خرداد 1391

مرواریدهای سامیار

امروز بدترین روز زندگی مامان بود الهی بمیرم و مروارید های براق چشمات را نبینم ، گل مامان امروز به تعداد مروارید هایی که از چشمای نازت ریختن از عمر من کم شد و من صد برابر گریه کردم . امیدوارم دیگه مثل امروز نیاد چون این بار من می میرم حالا بیا دیگه بخندیم به عکسای خوشکلی که دیروز ازت گرفتم، عاشقتم مامانییییییییییییییی الهی قربون اون نگاه نازت برم سامیار در حال تعجب وای وای قربون اون پاهای خوشملت برم غام غام دارم موتور سواری می کنم با تمام قدرت داری بند دوربین را می کشی عزیز دلم دوست دارم ...
8 خرداد 1391

تو یه اتفاق تازه توی دنیای منی

سلام جیگر مامان یه ده روزی می شه برات ننوشتم ،آخه گرفتار تو بودم ، یادم رفته بود بگم که تو به پروتیین شیر حساسیت داشتی و من از تمام لبنیات منع شده بودم و به جاش به تو شیر خودم را می دادم ، وقتی بزرگ شدی فداکاری مامان را یادت نره الهی قربونت برم دیشب بردیمت دکتر و آقای دکتر برات شیر خشک هم شروع کرد و چون این شیر داراب پیدا نمی شد قر اره از شیراز دوستای بابا برات بیارن و تو بخوری و تپل مپل بشی. ...
3 خرداد 1391
1